کریمخسته یک آدم است که قبلترها که شهر ما هنوز شهر نشده بود، به گاوها آمپول میزد تا سرما نخورند. اما همهی گاوها سرما خوردند و آنقدر آب از چشم و دماغشان آمد که مُردند. اما بعد از اینکه اینجا شهر شد و همهی گاوها مردند، کریمخسته تصمیم گرفت شغلش را عوض کند. برای همین آمپول نجاتبخشش را کنار گذاشت. بعد از توی کوچه یک سوراخ بزرگ روی دیوار خانهاش در آورد و یک پنجرهی آهنی زنگزده توی دیوار کار گذاشت. چون سوراخ را کج کنده بود، پنجره آهنی هم کج شده بود. یک تابلو هم بالای آن زد و با خط درشت رویش...
خرید کتاب خرسی که چپق می کشید
جستجوی کتاب خرسی که چپق می کشید در گودریدز
معرفی کتاب خرسی که چپق می کشید از نگاه کاربران
کتاب های مرتبط با - کتاب خرسی که چپق می کشید
خرید کتاب خرسی که چپق می کشید
جستجوی کتاب خرسی که چپق می کشید در گودریدز